خرید بک لینک

درباره سایت

گاهی

امکانات وب

تاریخ آخرین نوشته ام رو نگاه میکنمخیلی وقت است ننوشته امصفحه را باز میکنم بنویسمبعد مدتها حالم خوب است :)آسمان آبیستدرجه ماشین 10 درجه را نشان میداددلم میخواست پیاده روی کنموقتی از تاکسی پیاده شدممیلم بیشتر به پیاده روی بود تا سرکار رفتن...مدتیست کلاس گروه درمانی میروم...فضایی بسیار امن و دلچسب و دوست داشتنی...دوساعت تماما آنجایم با تمام احساسم....دیشب وقتی بعد از سوال من بغل دستی ام اشک ریخت من هم اشکی شدم...چون در کلاس اجازه تاچ و آغوش نداریم آخر کلاس اجازه گرفت و من را در آغوش کشید...وقتی جلوی در هم بودیم میم گفت " من خیلی دوستت دارم میشه بغلت کنم؟"من سفت تر بغلش کردممن از بزرگترین ترس زندگی ام که هیییییییییییج جا نگفته ام صحبت کرده بودمما از پنهانی ترین زوایای وجودی مان براحتی در فضای امن صحبت میکنیم...زوایایی ترسناک که شاید برای خودمان هم دوست داشتنی نیست...مهری که دیشب از بچه ها گرفتم باور "من دوست داشتنی نیستم " من را برام خیلیییییییییی کمرنگ کرد...من، من ِ واقعی که شاید خیلی ها ازش آگاه نباشند آنجا رو شده و این "من" ، "دوست داشتنی ست" با تمام کمبودها و قصور و زوایای ترسناکش...من دارم یاد میگیریم ... خیلی چیزها تا حالا از میم و سایر بچه ها یاد گرفتم...بسیار لذت بخش است و امیدوارم ادامه پیدا کند....از طرفی هدیه روز ِ زن از همسر کلاس آموزش عکاسی هدیه گرفتم...آخ که چقققققققققققققدر بیشتر از طلا و جواهر و غیره و غیره برام لذت دارد...چهار ساعتی که بعد از سر کار در کلاس حاضر میشوم را اصلا نمیفهمم چطور میگذرد...غرقم و لذت می برم...همین ها باعث شده از سگِ سیاه بدجنس فاصله بگیرم...ویرگول نازنین از کارم پرسیده بود...تا آخر اسفند قرارداد دارم و بعدش را سپرده ام به خدای مهربان...خ

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 23:09

هوا به قدری آلوده است انگار نه انگار که یکشنبه کلیییییییییی برف اومد و شهر خیلیییییییییییییی خیلیییییی خوشگل شده بوددیروز آفتاب زد و همه برفها آب شدند...گاهی خیلی کلافه میشم از حجم کارهایی که تو ذهنم هست و اگر بنویسم شون ممکنه خیلی کمتر از اونی که فکر میکنم باشهدیروز هرجوری بود شروع کردمکمی ویدیو کلاسم را دیدم کمی کتاب خواندم دوتا کمد خودم مربوط به مانتو و شلوارهای اداری، غیراداری و کمد شومیز و پیراهن هایم رو کلیییییییی سبک کردمدیشب به همسر میگفتم میخواهم دیگر لباس نخرم و همسر اصرار داشت تو که زیاد لباس نمیخری!پیش خودم فکر میکردم پس این همه لباس از کجا آمده :)))البته من لباسهایم را به مدت طولانی میپوشم دیشب از مانتوهایی گذشتم که مثلا سال 90 91 خریده بودم و همچنان استفاده شان میکردم :)))برنامه ام اینه داخل کمد و کشوها و کابینت ها رو تمیز کنم به امید خدا تا دو هفته دیگه که خانم کمکی میاد باقی کارها رو باهم انجام بدیمکاغذ دیواری ها بشدت روی مخ هست و از موقع کرونا که کارگر نگرفتیم تمیز نشدن و علاوه بر اون نیاز مبرم به تعویض دارهپارسال حتی پسند هم کردیم ولی رای همسر رو زدم و موکول کردم به سال بعد و حالا امسال نه بودجه اش هست و نه حس و حالش :)باید لنز و پایه ی دوربین بخرم منتظر پولی هستم که قراره بدستم برسه حسابی براش هیجان زده ام هر تجهیزی برای عکاسی میبینم ولع خریدنش را دارم اما بشدت تجهیزات گران هست :(از دیدن عکسهای بچه های کلاس تو گروه لذت میبرم خصوصا عکسهای آن پسرک کوهنوردعالی هستن عااالی دیشب چند تا عکس از دماوند گذاشته بود عااالی!هوس کوهنوردی کردم :)) اما تنبلی را کجای دلم بگذارم؟ کاش از زندگی ام بیشترین و بهترین بهره را ببرم و این کاش چندسال دیگر بزرگ و بزرگتر نشود

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 23:09

بعد حدود سه سال باهاش قرار میذارمدو سه بار قرار گذاشتیم و کنسل شدهاز صبحش چند بار پرسید امروز اکیه؟و با خنده جواب دادم بله عزیزم اکیهبیلر سوت ام رو با یه یقه اسکی ریز بافت سرمه ای میپوشم و چکمه های بلندم پام کردم و موهای مصری امم سشوار کشیده بودم و با چتری های کوتاهم... شبیه زمان دبیرستانم شده بودم...نشستم پشت ماشین و رستوران محل قرار نزدیک بود و خیلی زود رسیدم...دوست جان رسید...سر کار بود...میگفت حتی روزهای تعطیل هم میره و وقتی ساعت شش ونیم ساعت کاریش تموم میشه غصه اش میگیره....دلیلش؟! خیلی چیزها....دلتنگش بودم....صحبت کردیم یه عاااالمه....ناهار خوردیم و حرف زدیم.... درد دل کردیم...چای خوردیم و حرف زدیم....از دیروز خیلییییی ناراحتشم و از ته دلم میخوام براش گشایش ایجاد شه....کلی مشکل سر راهشه ولی دلش گرمه و امیدوارم امیدش ناامید نشه....در آخر هم رسوندمش و رفتم خونه مامان...خواهرک و دختری و دایی کوچیکه هم اونجا بودن....دلم برای روزهای دبیرستان حسابی تنگه... روزهای بی مسئولیتی که تنها و اوج کارمون درس خواندن بود....پ.ن: پ دوست دوران دبیرستانم هه.... تنها دوستی که من راحت خونه شون رفت و آمد داشتم و باهم درس میخوندیم... با بقیه دوستام جای درس خواندن حرف میزدیم :))))پ.ن: چرا دل بی غم جایی نیست؟!

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 13:57

دلم میخواد داد بزنمدلم میخواد انققققققدر داد بزنم بلکه دلم کمی آروم بگیره بی عدالتی تا کجا؟!نامردی تا کی؟!میخوام ببینم چطور روتون میشه؟!چطور سنگ لای چرخ بقیه میکنید؟!چرا تتمه چندتا آدم حسابی رو هم دارید از بین میبرید؟!تا کجا ادامه داره؟! تا کی؟!از پیرمرد و ریش سفیدش خجلم! تمام مدت پشت تلفن بغض داشتم! خدا بزرگه اره خیلیم بزرگه ولی مردانگی شما کجا رفته؟! آنقدر امروز انگشت اشاره دست چپم رو گاز گرفتم تا صدام درنیاد، کبوده!آخرش اشکام جلوی رییس ریخت، پشتم رو کردم بهش! صدام زد «انرژی» هق هقم بالا گرفت! همکار میگه «لوسی! مگه دفعه اولته؟!»نه نیست ولی من دیگه توان ندارم! انققققققدر غصه تو دلهامونه که به یه اشاره بندیم و امروز جرقه اش خورد.... امروز نوبت اونها بود و فردا نوبت ما....به قول اون کلیپ مرد ترک زبان این روزها برای همه مون هست....اشکهام بند نمیاد....همه چراغها رو خاموش کردم و برنامه هام آف کردم... دلم فقط سکوت و تاریکی میخواد....این اون زندگی ای نبود که مستحقش بودیم و هستیم....چهار تا آدم نیارز که حالا سوار اسبن خوب دارن میتازونن....کی بشه غبار سم اسب هاشون فرو بشینه....پ.ن: ریاست مستحق خیلی ها نیست رییس جان، اما تماما برازنده شماست.... رییس جان شما هرگز این پست رو نمیخونید اما من امروز برای چشمهای پر غصه شما دلم کنده شد....دلم نمیخواست مسببش باشم...ولی زمستون میره و روسیاهی به ذغال میمونه... خودتون گفتید روزهای سخت تر از این رو دیدین ....

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 13:57

کمی انرژی گرفته بودم و شروع کرده بودم کتاب خوندن و درس خوندن و کمی از وقتم رو مفید سپری کردن...اما اتفاقات دوشنبه حسااااااااااااابی داغونم کرده....دوشنبه رو کلی گریه کردم و بعد اینکه همسر اومد بازم براش حرف زدم و گریه کردم گفت " من که نمردم خره"همین دلگرمم کرد... بلند شدم و اول دو تا لاته خوشمزه درست کردم با تتمه کلوچه های زیره ای خوردیم و بعد ظرفهایی که مدتها بود خریده بودم شستم و ادویه ها رو جابجا کردم... کابینت ادویه ها کاملا مرتب و یه دست شد...ساعت نزدیکای یک بود رفتم رو تخت... همسر سریع خوابش برد من اما نه... فکر و خیال نمیذاشت بخوابم...کی خوابم برد متوجه نشدم ...صبح ساعت هفت به زور چشمام رو باز کردم گوشی رو از حالت پرواز درآوردم خانم تمیزکار مسیج داده بود واحد چند بودین؟گفته بودم و پرسیده بودم کجایید؟گفته بود سر کوچه به سرعت برق لباسهام عوض کردم و قرصم خوردم و موهام شونه کردم...رسید اول صبحونه خوردیم و شروع کار... ایشون تو آشپزخونه و من توی اتاق مشغول بودم...تا عصر باهم کار کردیم و حرف زدیمدفعه دومی بود که میومد از کارش واقعا راضیم و خودش رو هم دوست دارم...عصر که همسر اومد گفت بریم یه دوری بزنیممیخواستیم بریم میزرای شیرازی تا ویترینهای کریسمسی ببینیم ولی یهو برنامه عوض شد و با نون و خانمش و مادر خانمش سر از اوپال در آوردیم...کمی حال و هوام عوض شد اما صبح هیچ انگیزه و حسی برای اومدن نداشتم به زور خودم رو کشوندم...صبحانه هم نخوردم و نشستیم به حرف زدن...سین و آقای الف نیومدن...همکار میگه تکلیف ما کی مشخص میشه؟ گفتم آخر این ماه احتمالا...رفتم پیش اون یکی همکار و میگم "میشه لطفا به آقای ... بگید حداقل تا آخر سال مارو گردن بگیره؟ جابجایی اول سال معمولا آسونتره"با لبخند نگاهم

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 13:57

صفحه بندی